شب شد
سین ذال اومد اتاقمون
پ گف چایی بذار
کتری و فندک و دستگیره و فلاکس بدست رفتم سمت آشپزخونه
کتری رو پر آب کردم
گازو روشن کردم
کتری رو گذاشتم
فلاکسو شستمو برگشتم اتاق
یه رب بعدش رفتم کتری رو آوردم
چایی درست کردم
یکم بعدش همه جمع شدن چایی بخورن
رفتم دنبال مهمون...
ر.ب گف نمیتونم بیام
فاف.ح نیومد
بالاخره یه مهمون پیدا کردم و ز.ی قبول کرد مهمونمون بشه
دور هم نشستیم
چایی ریختیم
رنگ نداشت
دوباره چای اضافه کردیم و پفک خوردیم
پ چایی می ریخت و من آبجوش...
بعضی چاییا با نبات شیرین شد
بعضیا زنجبیلی
بعضیا نبات و یه چیزی که پ آورده و فقط میدونم رازیانه داره
خب همین دیگه
همه صب کردن تا سرد بشه و بخورن
.
.
.
.
.
امروز ظهر میخواستم برای ناهار سیب زمینی درست کنم
هم اتاقیم اصرار ورزید تخم مرغ آبپز کنیم و باهاش بقاطییم
من خوشم نمیومد
رفتم آشزخونه و مشغول درست کردن سیب زمینی شدم
هم اتاقیم کتری بدست اومد آشپزخونه+تخم مرغ
تخم مرغا رو گذاشت و رفت و منم گفتم باید خودت بیای بقاطیشون من بلد نیسم اونجوری درست کنم
من توکتری نمک ریختم...که تخم مرغا نشکنن و نشکستن
.
.
.
.حس کردم بخاطر پفکه دهنم شوره همش پشت هم قند میخوردم و چایی...تا تهشو رفتم....
سین سین هم متوجه فرقش شده بود
آخرش ز.ی که مهمون بود گف چایی یه مزه ای نمیده و همه تایید
یهو یادم افتاد چیکار کردم...
آخرشب که برا فاف.ح تعریف کردم بالا آورد...خدا بهم رحم کرد دعوتمو قبول نکرد
وگرنه الان هم من هم خودش بیمارستان بودیم
**سین سین الان چایی گلاب درست کرده و همه اتاق بوی گلاب میده
*امروز یه کلیپ از دانشکدمون دیدم....دلم گرفت برا حال ده بیست سال دیگه....
برچسب:
نویسنده: حمید احمدپور