امروز ساعت هشت صبح کلاس داشتم
ولی نرفتم
اخه هیچی نمیفهمم جزوه هم نمینویسم
حضورغیابم نمیکنه...
ولی ساعت ده رفتم کلاس دوستم
استاد سیگاری دوست داشتنی م
پ نیومده بود هنوز ولی من رفتم نشستم ردیف اول
اخه دیگه همه میشناسنم
دو تا از بچها دانشکده دیگه هم اومده بودن که بنظر میومد ارشد باشن
بچها بهش گفتن استاد خانم ر.ز نیومده ...استاد خیلی این دخترو دوس داره
.
.
.پ اومد
استاد رو کرد به اون دوتا پسر و گفت این خانومم الکترونیک میخونه و بعد به منم گف اینا ریاضی میخونن...وقتی معرفیم کرد ترسیدم پسرا سرشونو کج کنن و نگام کنن..تو یه ردیفم بودیم...منم سرمو انداختم پایین
پ که دو ردیف عقب تر از من نشسته بود صدام کرد و یه لبخند زد و مسخره بازیای همیشگیش
من حواسم به بود که دیدم همه نگام میکنن و میخندن....
پرسیدم استاد چی گفته
کناریم گف گفته اگه یه پسر داشتم این دخترو براش میگرفتم...
وایییییی
خندیدم و گوشام داغ داغ شدن از خجالت...و احتمالا خودمم قرمز شدم
کلی خجالت کشیدم...
و کلی خندیدم
اخه خیلی بامزه س این استاد...
گفته بودم چایی میخوره سرکلاس
یکی از بچها رو فرستاد براش چایی بیاره
بهش گفت برا این دختر هم چایی بیار....
تو این حین صدای پسرا میومد که این خانوم جای خانم ز.ر رو گرفت
.
.
.
کلی انرژی گرفتم سرکلاس...
دیدنش بهم انرژی میده
+امروز شام لوبیا پلو درست کردم برا اولین بار
خیلی خوب شده بود
خیلی آشپز شدم این ترم...کلی پیشرفت کردم تو آشپزی
دیگه برم بخوابم..
مریم عزیزم امشب اولین بارم بود پلو درست کردم...نمیدونم الان که داری خاطراتتو مرور میکنی چند سالته و چن تا پلو بلدی...ولی بدون امشب اولین بارت بود عزیزم...عکسشم برات میذارم که ببینی چقد خوب درست کردم....
برچسب:
نویسنده: حمید احمدپور