دلتنگم
خیلی دلتنگم
ای کاش می شد انتقالی بگیرم
ای کاش درگیر هیچی نمی شدم تا راحت دل می کندم و ول می کردم
دلم میخواد یکی بیاد بغلم کنه و سیر دلم گریه کنم
پ سرش شلوغه
فاطمه نیست کلا
هیشکی نیست
هیشکی
امروز سر کلاس هشت صبحم اشکم درومد ولی گریه نکردم وفقط پلکام خیس شد
بعد کلاس رفتم سرویس بهداشتی و اشکام جاری شد
کلی دختر اونجا بود
شناس و ناشناس
خب چیکار کنم که دلتنگم
چیکار کنم راحت شم از شر این همه دلتنگی و درگیری فکری
دوساله همش درگیر مسایل مسخره ام
درگیر آدمایی که فقط وقت و انرژی مو گرفتن
کافیه برام دیگه
به اندازه کافی سخت جون و سنگ دل شدم
به اندازه کافی تجربه دارم دیگه
بسه دیگه...
بسه...
نه درس میخونم
نه خوش میگذرونم
نه دوستای زیادی دارم
نه دوست داشتنی ام
اصلا میخوام دیگه پیش هیشکدوم از دوستام نرم و شروع کننده نباشم
تا ببینم چی میشه...
هر چند امتحان کردم پارسال
از تنهایی ترکیدم
زجرکش شدم
قلبم پر دره...نمیدونم چجور تخلیه کنم خودمو
هم اتاقیام دیگه دارن اذیت میشن بخاطر ناراحتیا و غرغر کردنام
اصن هیشکی تحملم نمیکنه
همه رو عاصی میکنم...
خدایا آدم بدا به چه دردی میخورن؟
خدایا میشه باشی؟
میشه دوباره طعم آرامش بیاد زیر زبونم؟
نمیدونم چجور بگم احوالاتمو...
دارم این همه سختی رو میکشم که چی
که لیسانس بگیرم
بعدشم ارشد
اصن دکترا
بعدش چی
یه روح آزار دیده دارم
بعدش برم سرکار؟
این چه کاریه که براش باید از روحم بزنم
من دلتنگ خانوادمم...من احتیاج به محبت واقعی دارم
خسته شدم از آدمای موقتی اطرافم
از بی محبتی
دلم فضای گرم خونه رو میخواد
دلم غرغرای مامانم سر من و آبجیمو میخواد
دلم چایی داغ پای گرمای بخاری و گرمای دستای بابا...
دلم میخواد بخوابم بدون پتو و بازم بابا برام پتو بیاره...دلم محبت واقعی رو میخواد
برا همین با هر کسی ارتباط برقرار میکنم چون محبت واقعی میخوام عاصی ش میکنم...عاصی
دیگه حوصله ندارم بنویسم...
یاعلی
برام دعا کنید
برچسب: دلتنگی همیشگی,دلتنگی های همیشگی,دلتنگ همیشگی,
نویسنده: حمید احمدپور