داره بارون میاد
ساعت از دوازده گذشته
درها قفله
نمیتونیم بریم تو حیاط
حس زندانیبودن بهم دست داده
تنها دریچه آزادیمون بالکنه
که اونم با یه فلز بستنش و باید بریم رو یه چیزی وایسیم که بلند بشیم برا تنفس
صدای بارون که میاد همه میرن سمت بالکن با یه سرعت غیر قابل وصف
دخترا اینور و پسرا روبرو
صدای کل و جیغ بلند میشه
بلندگو لعنتی روشن میشه
سکوت خابگاه رو رعایت کنین
بعدم میره سمت اتاقای خطاکار
یه سریا هم بدو بدو میرن پیش سرپرستی
خانوم د خواهش میکنم درو باز کنین
باور کنین فقط ده دیقه
اولین بارونه
فلانو بهمان ها میگن
ولی نتیجش یکیه....نه
ما زندانی هستیم تو این خوابگاه....زندانی ها...
سرپرست خوابگاه مث فرشته عذابه تو شبای بارونی
+خدایا لفطا بارون و برفا امسال قبل دوازده بیاد....ما گناه دالیم:(
برچسب:
نویسنده: حمید احمدپور